Articles
مردم كوهستان پيشگام آزادى خواهى Print E-mail
Written by Bashir Sakhawarz   
Sunday, 04 December 2011 22:47

مردم كوهستان پيشگام آزادى خواهى

تأريخ يا افسانه؟

به گمان من، بخشهاى از تأريخ ما را انگليسها بهتر از تأريخ نگاران ما نگاشته اند و در اينجا منظورم همان برهه ى تأريخى است كه انگليسها براى آمدن به كابل تدارك مى بينند و پس از مأموريت نا فرجام، دوباره به هندوستان بر مى گردند. يا به سخن ديگر همان سالهاى (١٨٣٩ تا ١٨٤٢) ميلادى. پيداست كه نمى خواهم بگويم انگليسها با دلسوزى به مردم افغانستان اين كار را كرده اند و حتا مى شود حدس زد كه در بعضى جا ها نشنليزم، مانع شده است تا صورت واقعى رويداد ها را بيان كنند، اما اين مخدوش كردن حوادث تأريخى را مى توان حدس زد. مهم اين است كه انگليسها بهتر و مفصل تر حوادث اين برهه ى تأريخى را بيان كرده اند، در حالى كه بعضى از تأريخ نگاران افغانستان كه خواسته اند حوادث را ديگرگونه نشان بدهند، بيشتر به افسانه ها رجوع كرده اند و كمتر به برگه هاى تأريخى. بارى انگليسها برگه هاى تأريخى را به سود خود حفظ كرده اند كه تأريخ نگار افغانستان هم مى تواند براى دريافت حقايق استفاده كند. به طور نمونه بيشتر تأريخ نگاران ما چهره ى سه نفر را در مثلث حوادث آن دوران برجسته كرده اند: وزير اكبر خان كسى كه در برابر انگليسها مى جنگد، شاه شجاع كه با زور شمشير انگليسها آمده است و انگليسها كه خواسته اند افغانستان را در بند اسارت بكشند. اما واقعيت چنين نيست، زيرا كه تنها با برجسته كردن چهره ى وزير اكبر خان در نقاشى آزادى خواهى مردم افغانستان، بيداد كردن به ديگر مردم افغانستان است؛ به ويژه مردم كوهستان كه نخستين كسانى بودند كه زير پرچم آزادى خواهى مير مسجدى خان، گرد آمدند و انگليسها را گوشمالى دادند. مير مسجدى خان نخستين كسى بود كه پيش از شروع جنبش، فرمانروايى شاه شجاع را نه پذيرفت كه در نتيجه از سوى انگليسها و شاه شجاع تعقيب شد، اما او از كوهستان به نجراب فرار كرد و در آنجا بود كه سپاهى از آزادى خواهان نجرابى و كوهستانى گرد آورد و انگليسها را نخست در چاريكار شكست داد و سپس سپاهش را به بى بى مهرو رساند و از بلند ى هاى بى بى مهرو بر قرارگاه هاى انگليسها كه در شهر كابل پايين تپه ى بيمارو قرار داشت، آتش گشود.

Last Updated on Tuesday, 13 December 2011 00:41
Read more...
 
شعر جامعه را زنده نگهميدارد Print E-mail
Written by Bashir Sakhawarz   
Sunday, 04 December 2011 19:31

1. با سپاس از دوست گرامی استاد مباركشاه نيازی كه در تدوين اين نوشته مرا ياری كرد.

2. اين نوشته تنها نمايان نظر فردی نويسنده نيست و در آن نظريات ت. اس. اليات٬ دريدن٬ لوكريتيوس٬ آويشن و ديگران را می توان ديد.

شعر جامعه را زنده نگهميدارد

شعر درابتدا برای مقاصد خاصی گفته می شد و قرائت شعر در موارد ويژه صورت می گرفت. به طور نمونه درآغاز شعر درمعابد و پرستشگاه ها به منظور دفع چشم بد خوانده می شد ويا نياشگر با کلام شعری به پرستش و عبادت می پرداخت. هر چند که بعد ها شعر تنها در حوزۀ عبادت باقی نماند، اما هنوز نقش شعر برای نيايش به طور متبارز باقی مانده است. چنانچه درخانقاه های معروف افغانستان، عدۀ از صوفيان و اهل ذوق از شام تا بام به خواندن اشعارمذهبی می پردازند و اين اشعار را با آهنگ موسيقی مي آميزند. آنچه که خانقاه ها را عمر طولانی داد و آن ها را جايگاهی برای اهل شورو حال ساخت، بی ترديد حضورشعر درآن ها ميباشد. چنانچه سنت خانقاه رفتن سابقۀ طولانی دارد وشعر و موسيقی که هرچند از محيط خشک تعصب رانده شده، جای شان را درمحيط خانقاه باز کرده اند. درغرب هم شعربه همين منظورخوانده می شده وتا امروز نقش شعر درکليسا ها به وضاحت به چشم مي خورد. همينطور حماسه و اساطير قديم هم اهميت زياد تاريخی دارند ونقش شعر دراينکه ميتوانست درحفظ نمودن داستان ها به راويان کمک نمايد ارزش زياد دارد، زيرا که درآن زمان به سبب نبود سواد، کلام موزون شعری مي توانست مشکل حفظ نمودن را برای راويان کمتر نمايد وباز به همان سبب درحافظۀ راوی تا مدت زياد باقی بماند و به همين دليل است که برخی از آثار شفاهی ما تا امروز زنده مانده وبه خصوص دردهات و قصبات ما مانند ميراث گرانبهايی از پدر به فرزند رسيده است. وقتی در بدخشان با اولين روستايی بی سواد بر خوردم که چندين بيت شاهنامه فردوسی را در حافظه داشت، تعجب کردم، اما اين تعجب من وقتی فروکش کرد که بعد ها متوجه شدم که آن روستايی يگانه کسی نبود که شعر حفظ داشت. بعضی شعر ها اهميت تاريخی دارند و هر چند که گاهی بخاطر سرگرم کردن و تفريح نمودن قرأت می شدند و راوی کوشش ميکرده آن ها را وسيلۀ برای شرح داستان های حماسی کند، بعد ها توانسته که خود به عنوان زبان تاريخ ظهور نمايد. پس می شود گفت شاهنامۀ فردوسی، بازتاب گوشه از تاريخ است و نه تنها شاهنامه فردوسی از چنين ويژگی برخورداراست بلکه حتی ديوان فرخی هم چنين خصوصيت را دارد.

Last Updated on Sunday, 04 December 2011 19:43
Read more...
 
دو داستان سراى گداخته دم Print E-mail
Written by Bashir Sakhawarz   
Sunday, 04 December 2011 18:47

دو داستان سراى گداخته دم

آن روز هم مانند امروز گردونهى گردان سر كجبازى داشت، اما اين دو فرزانهى همروزگار بيشتر از ديگران زيان اين كجبازى را بر پوست بدن و ژرفاى روح خود حس كردند. يكى از اين دو: ميرزا اسدالله خان غالب كه پيوندش را با امير تيمور و افراسياب نسبت مىداد (٢٧ دسمبر سال ١٧٩٧ – ١٥ فبرورى سال ١٨٦٩ ميلادى) و ديگرى شجاع الملك نواسهى شاهنشاه درانى، احمدشاه ابدالى است. شاه شجاع دوازه سال پيش از ميرزا غالب به دنيا آمد و هنوز كمان پيرى را بر پشت نياندوخته بود كه پيكان بى مروتى سينه اش را سوراخ كرد (٤ نوامبر سال ١٧٨٥ ميلادى – ٥ اپريل سال ١٨٤٢ ميلادى). او هنگام مرگ، ٥٧ ساله بود و به قول "ارون داتى راى": نه جوان، نه پير اما آماده براى مرگ. ميرزا غالب دير زيست تا سوزن نامرادى ها آهسته، آهسته به قلبش زجر روزگار را بخيه زند و اين سوزن زنى ها سرانجام به زندگى تلخ اما بارور او پايان دهد. ميرزا هنگام مرگ ٧٢ چكاد تلخكامى را در نورديده بود.

Last Updated on Sunday, 04 December 2011 18:52
Read more...
 
وخشوری اشراقيون Print E-mail
Written by Bashir Sakhawarz   
Sunday, 04 December 2011 18:40

وخشوری اشراقيون

نوشتهء بشير سخاورز

در فرهنگ ما رسم بر اين بوده که تا به پديده ها به گونهء افراطی و يا تفريطی بنگريم. در اين راستا آنقدر پيش می رويم که به باوری می رسيم تا بگوييم که «هان خوب و يا بد مطلق وجود دارد» بدون آنکه در نظر داشته باشيم که خوب و يا بد در بسا موارد نسبی است و مطلق نمی توان باشد. در مورد پذيرفتن بزرگان ادب ما هم همين داوری و خوشباوری را به کار می بريم بی توجه به اينکه بزرگترين ابرمرد دنيای ادب هم نمی تواند از سهو و کمی و کاستی فارغ باشد، در مورد او چنين می انگاريم که او از همهء اشتباهات بری است، او را جامع کمالات می ناميم و اگر کسی کوچکترين بی التفاتی در موردش نمايد آن شخص را به چماق تکفير می بنديم. ما در قهرمان سازی و قهرمان پرستی از همهء ديگران جلوتر استيم، غافل از اينکه قهرمان پرستی، نفی امکان پيدايش فرديت است.

تقديس کردن و تکفير کردن در دنيای اوهامی ما چنان شاخصه های روشن سرشت ما استند که در اين دنيا اگر خواستيم معبودی را به پرستش و ستايش بگيريم، اين معبود خارق الخلق را می خواهيم ذاتی دريابيم که پيوندی با گذشته و حال ندارد، بل معرفتی است از جهان خود. با اين کار غافل از اين امر هستيم که در واقع ما خود خالق همچو معبودی شده ايم.

Last Updated on Tuesday, 06 December 2011 18:35
Read more...